باید به بی کسی ها دل بست .......
داستان تنهایی من این است.........
یلدا هفت شاخه گل شقایق برایت میفرستم از امشب هرشب یکی را بردار فقط خواهشی دارم شب هفتم شب اخر من را به خاطر بیاور من را کسی که اولین بود برای تبریک یلدا به تو نازنینم یلدایت مبارک عشقتان یلدایی باد lonely girl دیگر نه؟!! این بار دیگر نه؟؟! اصلا بیا دیگر دنیا را قسمت نکنیم چرا همیشه خوبی ها ما تو باشد بدی ها مال من؟!! شادی ها مال تو باشد غم ها سهم من؟! زیبایی ها مال تو باشد زشتی ها حق من؟! اصلا مگر تو برای من چه کردی که من حاضرم این گونه انقدر نا عادلانه دنیایم را با تو اری با تو قسمت کنم؟!!!! دیگر بس است دنیایم را پس بده میخواهمش این بار مال من است فقط مال من دست نوشته(دخترک تنها)
نرم نرمک میرسد اینک بهار خوش به حال روزگار خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال سبزه که میخندد به ناز ------------------------------------------------------------------------------------------ چه دعایی کنمت بهتر از این : روزگارت بر مراد روزهایت شاد شاد اسمانت بی غبار سهم چشمانت بهار قلبت از هر غصه دور بزم عشقت پر سرور بخت و تقدیرت قشنگ عمر شیرینت بلند سرنوشتت تابناک جسم و روحت پاک پاک سال نو با تاخیر چند روز مبارک(دخترک تنها) ا یلدا.................. یلدا شد شبی که به ما یاد اور می کند یک دقیقه انقدر اهمیت دارد که باید به خاطرش جشن گرفت و ما چه قدر بی هدف و سر در گم از لحظات زندگی عبور می کنیم بی انکه به آن ارزش و بهایی دهیم و چه قدر ساده یک دقیقه فقط یک دقیقه بیشتر را جشن می گیریم بی انکه بدانیم چرا؟!؟ اما من میدانم : من می دان که امشب شب تولد میترا الاهه ی مهر است و ما آن را جشن می گیریم که مهر نه تنها از یادمان که از قلبمان نرود امشب شبی است که در ایین زرتشت نور بر ظلمت پیروز می شود که به یاد ما اورد انکه پیروز است نور است پس به ان امیدوار باشیم نه مایوس از ظلمت و امشب نماد برکت را با اجیل همراه خود دارد و نماد هم بستگی را با دانه های انار و نمادی از امیدبه روز های زیبای آینده را با حافظ امشب شب عزیزیست از گذشته ی دور این سرزمین باشد که قدر آن را بدانیم آن را ارج نهیم و به یاد داشته باشیم ارزش لحظه ها را یلدا مبارک(دخترکی که امشب تنها نبود) من اعتراف میکنم خسته ام!!؟!؟!؟ از تمام روزهای تکراری خسته ام از روزهای بی قراری خسته ام از روزهای انتظار خسته ام از درو دیوارخسته ام حتی از پنجره هم از بارن خسته ام از پاییز از برگ های طلایی که بی صدا میمیرند از عابران شکسته دل از پرنده های قفسی از غم ، از عشق ، از خاطره ، از اصرار از انتظار ازاین سکوت مرگبار من خسته ام از خودم از تو از او از همه ای ادمیان این صدای من است بشنوید که من با تمام وجودم فریاد می زند خسته ام ...................... دست نوشته(دخترک تنها) آرام.... تو می روی آرام بی صدا من میشکنم آرام و بی صدا تو می گذری آرام و بی صدا من می گریم آرام و بی صدا تو محو می شوی آرام و بی صدا من میمیرم آرام و بی صدا.................... دست نوشته(lonely gir)
یادم می اید. آری یام می اید روزهای سرد پاییز بود درست اواسط پاییز در اوج روزهای طلایی من تو را می خواستم و تو او را و او مرا نه تو به او رسیدی نه او به من و نه من به تو و من هر هروز و هرساعت و هر دقیقه و هر لحظه با خو می اندیشنم چرا؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟!؟!؟! ایا رسم زمانه چنین است؟!؟ دست نوشته این پست رو به مناسبت سالروز مرگ استاد بزرگ احمد شاملو گذاشتم امیدوارم لذت ببرید برای استاد سفر کرده شاملوی بزرگ که کوچه ی نا تمامش پر از پری های نازنینی ست که در حال زار زدنند . یادش زنده و پروازش بی خطر استاد سفر کرده.......................... عاشقا رو یه جای دنیا دارن دار می زنن دلای شکسته کنج کلبه ها تار می زنن کوچه مونده بود هنوز به اخرش رفتی کجا؟ پریا ی نازنین داران واست زار می زنن اون اسیرای قفس پرنده ها بی تو دارن پروبالاشونو به در دیوار می زنند مرگ و وست نداشتی و به فکر ترسش نبودی ادما اینجا دارن واسه تو گیتار می زنند شعرهای قشنگتو می خونن و با دستاشون سیب سرخ انار سرخ به دومن یار می زنن تو به ازادی رسیدی و اخرش رها شدی همه ی پرنده ها دارن اینو جار می زنند اونا که هوای عاشقا رو بیشترک دارن مرهمی رو زخمای ایدای تب دار میزنن دنیامون هنوز پر از خاره و از مارو بدی تیرا رو هنوز تو قلب های بی ازار میزنن میان و میگن سلام و تسلیت، بعدم میرن توی روزنامه واست خدانگهدار می زنن اما خوش به حال تو که رفتی و فرشته ها تو بهشت واست دارن اهنگ دیدار می زنند مریم حیدر زاده(رسپینا)
ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا می بری ؟ با بردن لیلا ی من جان و دل مرا میبری! ای ساربان کجا میروی؟ لیلای من چرا میبری؟! در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا تا این جهان برپا بود این عشق ما بماند به جا ای ساربان کجا میروی؟ لیلای من چرا میبری؟ ای ساربان کجا میروی؟ لیلای من چرا میبری؟! تمامی دینم به دنیای فانی شراره ی عشقی که شد زندگانی به یاد یاری خوشا قطره اشکی به سوز عشقی خوشا زندگانی همیشه خدایا محبت دل ها به دل ها بماند به سان دل ما که لیلی مجنون فسانه شود حکایت ما جاودانه شود تو اکنون ز عشقم گریزانی غمم را زچشمم نمی خوانی از این غم چه حالم نمیدانی پس از تو نمونم برای خدا تو مرگ دلم را ببین و برو چون طوفان سختی ز شاخه ی غم گل هستی ام را بچین و برو که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا میبری؟! با بردن لیلای من جان و دل مرا هم میبری؟ ای ساربان کجا میروی؟ لیلای من چرا میبری؟ ( خواننده:محسن نامجو) هرگز نپرسیدی؟!! چرا نگاه هايت آنقدر غمگين است؟ چرا لبخندهايت آنقدر تلخ و بيرنگ است؟ اما افسوس که هيچ کس نبود ... هميشه من بودم و تنهايي پر از خاطره ... آري با تو هستم ...! با تويي که از کنارم گذشتي... و حتي يک بار هم نپرسيدي، چرا چشمهايم هميشه باراني است...!! حیفه فردا که تموم کوچه باغا سبزن یه عالمه پرنده اینجا از غصه و غم یلرزند چه قدر خوبه دوباره روزهای اخر اسفند روی هر لبی بنشونیم دو سه تا غنچه ی لبخند دوباره بهار میاد و باز همون حرف همیشه اگه دل خوشی نباشه هیچ کجا بهار نمیشه روزهای آخر اسفند دوباره صحبت عیده خوش به حال اون کسی که پیش گلها روسفیده سرزمینمون اگرچه پر آدم های تنهاست اما خونه ی قشنگ بهترین دل های دنیاست خونه ی گلای نازی که دست همو میگیرن خونه ی شکوفه های که برای هم میمیرن اینجا آدم ها اگر چه فکر لحظه های تازن دلشون میخواد برای همه تازگی بسازند نذاریم بهار بیاد و تنگا بی ماهی بمونن همه ی دنیا میدونن اهل اینجا مهربونند نذاریم که اسمونی زیر بار غصه خم شه نذاریم حتی یه لحظه حرمت عاشقی کم شه تو همین لحظه ی زیبا کاش با هم قرار بذاریم تا بهار نیومد از راه دلی رو به دست بیارم مریم حیدرزاده(رسپینا) برای همه ی آنهایی که بی تقصیرند تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند و دل هایی که آنان را راندند تقدیم به اشک هایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست ! زندگی شیبی ست ، عشق سیبی ست ، و وای بر حال آن که در عشق پایبند نظم و ترتیبی ست ، و اما تو :قرار نبود آن وقت های تو جایشان را با این وقت های من عوض کنند . قرار نبود عشق هم مثل گیلاس ، بوسه ، عیدی ، و تعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد . قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم . قرار نبود کسی یه هوای نشکستن دل دیگری بماند . قرار بود هرکس به هوای نشکستن دل خودش بماند. قرار نبود هرچه قرار نیست باشد. قرار تنها بر بی قراری بود و بس . گمان نمی کنم گناه من بزرگتر از نگاه تو باشد. اما یقین دارم که کودک دلت کمتر بهانه ی لالایی های شعر گونه ام را میگیرد.، مهم نیست فقط همه یک چیز یاد همه بماند. اگر اتفاقی که نباید بیفتد افتاد تنها برایت می نویسم : خودت خواستی تقصیر من نبود زیر سایه بان هستی دلواپس دلواپسی های هم باشیم مریم حیدرزاده "رسپینا" خانه ی دوست کجاست؟ خانه ی دوست کجاست ؟! در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت ، نشان داد سپیداری و گفت : نرسیده به درخت ، کوچه باغی ست که از خواب خدا سبز تر است و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی ست می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد. پس به سمت گل تنهایی می پیچی ، دو قدم مانده به گل ، پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی : کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه ی نور و از او می پرسی خانه ی دوست کجاست؟؟! سهراب سپهری
باید فراموشت کنم!!! باید فراموشت کنم. چندیست تمرین می کنم! من می توان میشود. آرام تلقین میکنم حالم؟! نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود فکری برای این دل تنها و غمگین می کنم من می پذیرم رفته ای بر نمیگردی همین! خود را برای درک این صدبار تحسین می کنم کم کم زیادم میروی این روزگارو رسم اوست! این جمله را با تلخیش صدبار تضمین می کنم! آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند آدمک آن دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند آدمک آن خدایی که تو را عاشق کرد به خدا مثل تو تنهاست بخند
قاصدک قاصدک هان چه خبر آوردی؟ از کجا و از که خبر آوردی؟!! خوش خبر باشی....اما.......اما...؟؟!!؟؟!!!! گرد بام و در من بی ثمر میگردی انتظار خبری نیست مرا!! نه زیار و زدیار و دیاری باری قاصدک! دست بردار از این در وطن خویش غریب قاصدک..... تجربه های همه تلخ با دلم میگوید که دروغی تو دروغ!! که فریبی تو فریب!! قاصدک......................هان.. .ای وای!!.........آخر..........ای وای..!!! راستی آیا رفتی با باد؟ با توام آی کجا رفتی با باد؟؟!! راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟؟!!؟ مانده خاکستر گرمی جاری؟!!؟؟ در اجاقی طمع شعله نمیبندم خردک شرری هست هنوز!! قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم میگرید مرحوم احمد شاملو (ا.بامداد) میخوام یه قصری بسازم میخوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه من باشم و تو باشی و یک شب مهتابی باشه میخوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری میخوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری میخوام برات از آسمون یاسای خوشبو بچینم میخوام شبا عکس تو رو تو خواب گل ها ببینم میخوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی از تو کتاب زندگیم یه حرف رنگی بخونی امشب میخوام برای تو یه فال حافظ بگیرم اگه که خوب در نیومد به احترامت بمیرم میخوام تو رو قسم بدم به جون هرچی عاشقه به جون هرچی قلب صاف رنگ گل شقایق یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری! بدون یه خدافظی پر نزنی تنها نری یه موقعی فکرنکنی دلم واست تنگ نمیشه فکر نکنی اگه بری زندگی کمرنگ نمیشه اگه بری شبا چشام یه لحظه هم خواب ندارن آسمونای آرزو یه جرعه مهتاب ندارن راستی دلت میاد بری؟!بدون من بری سفر؟ بعدش فراموشم کنی برات بشم یه رهگذر؟ اصلا بگو که دوست داری اینجور دوست داشته باشم؟ اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا کاشته باشم؟ حتی اگه دلت نخوا اسم تو قلب منه چهره ی تو یادم میاد وقتی که بارون میزنه اینو بدون!! تا وقتی اینجا بمونی بارون قشنگ و نم نمه هوای رفتن که کنی مرگ گلای مریم نگام کن و برام بگو بگو میری یا میمونی؟ بگو دسم داری یا نه؟مرگ گلای شمدونی نامه داره تموم میشه مثل تموم نامه ها اما تو مثل آسمون عاشقی بی انتها مریم حیدرزاده(رسپینا) شعر زیر شعری است که مریم حیدرزاده در جواب شعر دیگر خود با نام (میخوام یه قصری بسازم) سروده است. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید نشد یه قصری بسازم نشد یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه نشد یه جا بمونه و آخر بشه مال خودم حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم با همه التماس من نشد دیگه نره سفر شعرام به جز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم نه اینکه من نخوام برم ، نذاشت گلارو ببینم نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم یکی گفته که خواب دیده اون گفته عاشقش میشم اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش باور نکرد که عشقشو به صدتا دنیا نیمدم یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دریا نمیدم راست میگه هرچی اون بگه من کجا و دیونگی چه جور به حرفش گوش کنم؟اون گفت بچسب به زندگی! خلاصه که آخر نشد ما گل سرخ و بو کنیم اون گفت برو تا بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم گذشته کار از کارمون، دیر شده به خدا قسم نشد دوست دارم بگه به من که نه ، به دیگری نشد یه بارم رد نشه،از روی شعرام سرسری نشد یه کاری بکنه که بدونم دوسم داره آتیش گرفتم یه بار نگام نکرد بگه آره نشد یه بار حرف بزنه نذار پای سرنوشت نشد یه بار نگم خدا الهی که بره بهشت نشد برم، نشد نره، نشد بخواد نشد بیاد نشد ولی شاید بشه، واسم دعا کنید زیاد از شما پنهون نکنم یه حرفایی بهم زده گفته همین روزا میاد اما هنوز نیموده قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها فقط واسم دعا کنید اول خدا بعدا شما میرم حیدرزاده(رسپینا)
تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید عضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی هنوز خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟؟! ( حمید مصدق)
شعر زیر جواب فروغ فرخزاد به شعر دزد سیب حمید مصدق من که خیلی دوسش دارم امیدوارم شما هم لذت ببرید جواب دزد سیب من به تو خندیدم چون نمی دانستم (فروغ فرخزاد)

..




چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد:
حیفه فردا که بهار میاد دوباره ..........


آدمک



دزد سیب؟!!

تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی
ونمی دانستی
باغبان باغچه همسایه ، پدرپیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده ی خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک،
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت برو،
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تورا
ومن رفتم وهنوز...
سالهاست که در ذهن من آرام،آرام
حیرت وبغض تو تکرار کنان می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق این پندارم
که چه می شد ،اگر
باغچه کوچک ما سیب نداشت
| Design By : Night Skin |


